گروه 4جامعهشناسی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره) قم
فلسفه علوم اجتماعى و
جامعه شناسی معرف
حجة الاسلام حمید پارسانیا
جامعه شناسى و روش شناسى علوم اجتماعى
جامعه شناسى به عنوان یک علم از شیوه اى روشمند براى شناخت پدیدارها و واقعیت هاى اجتماعى استفاده مى کند. شیوه شناخت در این علم وسیله است و موضوع دانش جامعه شناسى نیست. موضوع جامعه شناسى اجتماع و پدیده هاى مربوط به آن است. علمى که به مطالعه احکام مربوط به شیوه و روش معرفتى جامعه شناسى (methodology) مى پردازد روش شناسى علوم اجتماعى است.
موضوع جامعه شناسى با موضوع روش شناسى آن متفاوت است. جامعه شناسى به طور مستقیم به روش علمى خود نگاه نمى کند، بلکه از آن به عنوان وسیله استفاده مى نماید، لکن روش شناسى در علوم اجتماعى، که منطق این علوم است، روش علمى جامعه شناسى را موضوع کاوش هاى علمى خود قرار مى دهد و به همین دلیل روش شناسى جامعه شناسى در قیاس با علم جامعه شناسى یک علم درجه دوم است و جامعه شناس نیز به این علم به عنوان یک علم آلى نگاه مى کند; یعنى مسائل مربوط به آن را جزو دانش حقیقى خود نمى داند، بلکه دانشى مى داند که براى بارور کردن معرفت مورد نظر جامعه شناس مفید است و از همین جهت نیز به آن مى پردازد.
نظریه هاى جامعه شناسى و حوزه ها
نظریه جامعه شناسى جزئى از علم جامعه شناسى و بلکه بخش مرکزى این علم را شکل مى دهد. در مباحث مربوط به نظریه ها، قواعد، اصول و ارکان جامعه شناسى مورد بحث و نظر قرار مى گیرد و در آن خطوط اصلى تحلیل هاى جامعه شناسى پى ریزى مى شود.
حوزه هاى جامعه شناسى به پدیده هاى خاص اجتماعى نظر دارند و قلمروهاى گوناگونى از این علم را به وجود مى آورند; مانند جامعه شناسى سیاست، جامعه شناسى صنعت، جامعه شناسى کار و شغل، جامعه شناسى شهر، روستا، معرفت، علم و جز آن. هر یک از حوزه هاى جامعه شناسى نیز بخشى از علم جامعه شناسى را تشکیل مى دهد. جامعه شناس با استفاده از اصول و قواعدى که در نظریه جامعه شناسى پى ریخته است به حل مسائل مربوط به هر یک از حوزه ها مى پردازد.
حوزه هاى اجتماعى در نظریه هاى گوناگون از اهمیتى یکسان برخوردار نیستند و اصول و قواعد مربوط به برخى ازنظریه هاب به بعضى از حوزه ها اهمیت بیشترى داده و یا آن که در بعضى از حوزه ها کاربرد وسیع ترى پیدا کرده است.
جامعه شناسى معرفت
جامعه شناسى معرفت (Sociology of knowledg) یکى از حوزه هاى جامعه شناسى است و به همین دلیل بخشى از جامعه شناسى را تشکیل مى دهد. معرفت در معناى عام خود (Knowledge)علم(Science) را نیز مى تواند در برگیرد و در هر صورت جامعه شناسى معرفت و یا جامعه شناسى علم به لحاظ اینکه صورت اجتماعى معرفت و علم انسانى را موضوع دانش خود قرار مى دهد در قیاس با معارف و علومى که به آنها نظر دارد مى تواند دانشى درجه دوم به حساب آید.
جامعه شناسى علم به فرآیند اجتماعى دانش و علم و تأثیر و تأثر متقابل آن با جامعه نظر دارد و به همین دلیل هرگز ساختار درونى علم را، که ناظر به موضوع علم است، مورد نظر قرار نمى دهد.
ساختار منطقى هر علم اگر به صورت آلى و در ارتباط با موضوع علم به کار گرفته شود نفس علم را تشکیل مى دهد و اگر به صورت مستقل مورد کاوش نظرى قرار گیرد و جنبه معرفتى آن از حیث چگونگى ترتیب و چیدن مقدمات براى وصول به نتیجه، مورد نظر واقع مى شود. روش شناسى (metodology) ومنطق آن علم را پدید مى آورد و جامعه شناسى معرفت به هیچ یک از این دو نحو، به ساختار علوم گوناگون نظر نمى کند.
کسى که با نگاه آلى به ساختمان معرفتى یک علم به تحقیق مى پردازد در حقیقت با عینک آن علم به کاوش پرداخته است و عالم همان علم مى شود و کسى که ساختار معرفتى یک علم را ارزیابى معرفتى مى کند، گرچه عالم آن علم نیست، لکن به منطق آن علم مى پردازد. در جامعه شناسى علم نه کار مختص به هر یک از علوم و نه منطق مربوط به آنها مورد بحث قرار مى گیرد، بلکه روابطى که بین یک علم با محیط اجتماعى آن وجود دارد به صورت موضوع معرفت در مى آید. بنابراین، جامعه شناسى علم نظر به روابط بیرونى علم دارد، اما روابطى که چهره اجتماعى دارد و با زمینه اجتماعى معرفت و علم پیوند مى خورد.
جامعه شناسى علم هرچند به دلیل اینکه نگاه جامعه شناس نگاهى علمى است، از قواعد کلى منطق و علم استفاده مى کند، ولى هرگاه علم خاصى را مورد نظر قرار دهد از اصول موضوعه و شیوه ویژه مربوط به آن علم استفاده نمى کند. ساخت معرفتى جامعه شناسى علم از شیوه ویژه جامعه شناسى و مبادى و اصول موضوعه مؤثر مربوط به آن تغذیه مى کند. به عنوان مثال، پزشکى باشیوه خاص این علم به موضوعات مورد علاقه خود مى پردازد و جامعه شناسى پزشکى بدون آنکه وارد مسائل و مباحث ویژه پزشکى شود، در چارچوب نظریه جامعه شناختى خود و با بهره گیرى از منطق ویژه اى که در این علم وجود دارد، به تحلیل جایگاه وچهره اجتماعى پزشکى و علم مربوط به آن مى پردازد و این دوگانگى بین علم ناظر و علمى که مورد نظر قرار گرفته است تنها در یک مورد نقض مى شود و آن جایى است که جامعه شناسى به عنوان یک علم در معرض نظر جامعه شناس قرار مى گیرد.
جامعه شناسىِ جامعه شناسى
جامعه شناسى در صورتى که علم «جامعه شناسى» را به صورت موضوع آگاهى خود در آورد بخش خاصى از جامعه شناسى علم، یعنى جامعه شناسى جامعه شناسى، شکل مى گیرد.
علم جامعه شناسى به دلیل اینکه مانند سایر علوم از بعد و واقعیتى اجتماعى نیز برخوردار است، در بازنگرى مجدد به لحاظ هویت اجتماعى خود در معرض نظر جامعه شناس قرار مى گیرد و جامعه شناس با استفاده از ساختار معرفتى جامعه شناسى، بدون آنکه نظرى مستقل به شیوه معرفتى آن داشته باشد، با بهرهورى آلى از روش جامعه شناسى مانند همه جامعه شناسان در متن علم جامعه شناسى قرار مى گیرد و با استفاده از ارکان و اصولى که فضاى این علم را مى سازد روابط بیرونى جامعه شناسى با محیط اجتماعى آن را مورد نظر قرار مى دهد.
بنابراین، نکته مهم در جامعه شناسىِ جامعه شناسى این است که جامعه شناس در این بخش از دانش خود از قلمرو نظرى و از محدوده منطق و شیوه مربوط به علم مورد نظر خود خارج نمى شود. به بیان دیگر، در جامعه شناسىِ جامعه شناسى علم درجه اوّل ـ یعنى جامعه شناسى ـ با علم درجه دومى که به تحلیل علم پیشین مى پردازد ـ یعنى جامعه شناسىِ جامعه شناسى ـ از ساختمان و سازمان معرفتى واحد بهره مى برند.
تغذیه جامعه شناسىِ جامعه شناسى از اصول، مبادى و روش معرفتى جامعه شناسى، علم درجه اول و درجه دوّم را در یک حوزه معرفتى واحد و گفتگو را در قلمرو یک علم واحد قرار مى دهد و بدین ترتیب، جامعه شناسى در نظر به خود در مسند قضاوت و داورى درباره خود قرار مى گیرد.
فلسفه جامعه شناسى و جامعه ـ شناسى جامعه شناسى
فلسفه جامعه شناسى على رغم ارتباط و یا برخى شباهت هایى که با جامعه شناسى و دیگر عناوین مزبور دارد با آنها متفاوت است. فلسفه جامعه شناسى به جامعه شناسى نظر دارد و از این حیث، با جامعه شناسى ارتباط و با جامعه شناسىِ جامعه شناسى شباهت پیدا مى کند، ولى با این همه، هیچ یک از این دو نیست; زیرا فلسفه جامعه شناسى از اصول موضوعه و روش ویژه جامعه شناسى به عنوان وسیله دید و تحلیل استفاده نمى کند، در حالى که جامعه شناسى و جامعه شناسىِ جامعه شناسى هر دو در متن ساختار معرفتى علم جامعه شناسى قرار دارند.
فلسفه جامعه شناسى شباهت ها واختلافات دیگرى نیز با جامعه شناسىِ جامعه شناسى دارد. جامعه شناسىِ جامعه شناسى هر چند با شیوه معرفتى جامعه شناسى کار مى کند، اما به روابط بیرونى این علم نظر مى دوزد و فلسفه جامعه شناسى نیز با آنکه مقیدبه شیوه معرفتى این علم نیست، روابط بیرونى آن را مورد نظر قرار مى دهد. اما با این همه، نظر بیرونى این دو یکسان نیست.
جامعه شناسىِ جامعه شناسى به روابط اجتماعى خود با بیرون از خود مى نگرد و فلسفه جامعه شناسى به روابط منطقى اى که جامعه شناسى با بیرون از حوزه معرفتى خود دارد، نگاه مى کند.
در جامعه شناسىِ جامعه شناسى سخن از انگیزه ها، شرایط و عوامل اجتماعى، نیازها و ضرورت هایى است که زمینه تکوین، توسعه و بسط دانش اجتماعى را فراهم آورده و به آرمان ها، اغراض و یا کارکردهایى پرداخته مى شود که از تحقق جامعه شناسى پدید مى آید و این عوامل با آنکه در پیدایش و ظهور جامعه شناسى و تکوین توسعه و بسط آن دخیل اند، هیچ یک ربطى منطقى با روش مبادى و اصول موضوعه آن ندارند.
فلسفه علوم اجتماعى و تحلیل منطقى مبادى علم
هر علم موضوع، مسائل، اغراض، اهداف و همچنین روشى ویژه دارد و از اصول موضوعه خاصى نیز استفاده مى کند. ساختار اصلى هر علم را مسائل آن، که پیرامون موضوع و یا موضوعات مربوط به آن علم هستند، شکل مى دهند و این مسائل با استفاده از روش و شیوه مربوط به آن علم سازمان مى یابند.
بحث از روش گرچه در ارتباط نزدیک با علم است، لکن در متن علم جاى نمى گیرد; زیرا هر علمى از قضایا و اصولى استفاده مى کند که بحث از صحت و سقم آن قضایا نیز در متن علم قرار نمى گیرد; مانند اصل علّیت نسبت به علوم جزئى و به همین دلیل این دسته از قضایا به عنوان اصول موضوعه و به تعبیرى دیگر ـ که تعبیرى نئوکانتى است ـ به نام پیش فرض وارد علم مى شوند.
روش شناسى و منطق علم نیز به نوبه خود به دلیل آنکه از ساختار معرفتى خاصى برخوردار است از اصول موضوعه و پیش فرض هاى مناسب با خود بهره مى برد.
مهم ترین اصول موضوعى که در علوم گوناگون نقش محورى و بنیادین دارند اصولى هستند که کاوش پیرامون چیستى و هستى آنها در حوزه دانش فلسفى است و شناسایى این اصول و کاوش پیرامون صحت و سقم آنها یک سلسله مسائل و مباحثى را به وجود مى آورد که از سنخ مسائل مربوط به علومى که از آنها استفاده مى کنند; نمى باشند، بلکه از سنخ مسائل فلسفى اند و این دسته از مسائل فلسفى، که مبادى ویژه علوم دیگر را تأمین مى کنند، در بسیارى از موارد نیز از مسائل عام فلسفى نیستند و هر بخشى از این مسائل که احتیاجات خاص یکى ازعلوم گوناگون راتأمین مى کندفلسفه خاص مربوط به آن علم را پدید مى آورد; مانند فلسفه روان شناسى ویافلسفه علوم اجتماعى.
فلسفه هر علم به مسائل مربوط به آن علم نمى پردازد و از روش هاى خاص آن علم استفاده نمى کند. فلسفه هر علم به مسائل داخلى علم نظرنمى کند، بلکه به روابط خارجى علم مى پردازد; یعنى داد و ستدى را که علم با بیرون از خود دارد مورد نظر قرار مى دهد.
فلسفه علم و از جمله فلسفه جامعه شناسى با جامعه شناسى علم و از جمله جامعه شناسىِ جامعه شناسى از این جهت که نظر بیرونى به علم مى کنند همسان اند، ولى تفاوت اصلى در این است که فلسفه علم و از جمله فلسفه جامعه شناسى علمى است که به روابط منطقى اى مى پردازد که دیگر علوم با دنیاى خارج از خود برقرار مى کنند و حال آنکه جامعه شناسى علم روابط اجتماعى علوم را، که از سنخ روابط منطقى نیستند، در مرکز تحلیل و شناخت علمى و منطقى خود قرار مى دهد و این تفاوت غیر از آن امتیازى است که در روش معرفتى این دو علم وجود دارد; زیرا جامعه شناسىِ جامعه شناسى به دلیل اینکه جزئى از علم جامعه شناسى است و در متن آن قرار دارد، از چارچوب علمى جامعه شناسى فراتر نمى رود، اما فلسفه جامعه شناسى به دلیل اینکه جزئى از دانش فلسفى است به روش فلسفى مورد نظر خود اعتماد مى نماید.
فلسفه و منطق علوم اجتماعى
بین فلسفه علوم اجتماعى و منطق علوم اجتماعى نیز جهت مشابهت و جهت مغایرت وجود دارد: یک جهت مشابهت این دو در این است که هیچ یک از آنها به موضوعات جامعه شناسى به طور مستقیم نظر نمى کنند; یعنى موضوعات مسائل جامعه شناسى، موضوعات آنها نیست. جهت مشابهت دیگر آنها در این است که هردو درمقایسه با جامعه شناسى علمى درجه دوم هستند. جهت اختلاف آنها در این است که منطق جامعه شناسى روشى را که جامعه شناسى به صورت آلى به کار مى برد به دیده مستقل مى نگرد و احکام و خصوصیات روش را مورد کاوش قرار مى دهد، در حالى که فلسفه علوم اجتماعى ارتباط منطقى مجموعه معرفتى جامعه شناسى را با مبانى فلسفى و هستى شناختى آن مورد نظر قرار داده و گاهى نیز بحث فلسفى از صحت و سقم اصول و گزاره هاى فراعلمى جامعه شناسى را بر عهده مى گیرد.
فلسفه هر علم نقشى بنیادین و محورى نسبت به آن علم دارد و عهده دار حل مشکلات و مسائل کلان آن علم مى باشد.
مشکلات خرد و کلان علم
مشکلات خرد هر علم مسائلى را پدید مى آورد که در محدوده آن علم مطرح مى شوند و حل مى گردند، ولى مشکلات کلان در محدوده مسائل علم اگر قابل طرح هم باشند ساختار معرفتى علم از حل آنها عاجز است. بن بست ها و نقاط کورى که در هر علم رخ مى نماید از زمره مشکلات کلان علم است و علم براى حل این گونه مشکلات ناگزیر باید به تصحیح و تعدیل اصول موضوعه خود همت گمارد. به عنوان مثال، وصول به حقیقت نسبت به پدیده هاى جزئى و مورد مطالعه در علوم انسانى و اجتماعى از مشکلات کلان این علوم است و این علوم با همه تلاش و کوششى که مى نمایند از تأمین آن نسبت به موضوعاتى که در قلمرو دید آنها است، عاجزند. این مسأله تنها در صورتى براى این علوم مى تواند حل شود که در اصول موضوعه و مبادى فلسفى، که گزاره هاى متافیزیکى این علوم را تأمین مى نماید، تحول و تغییرى بنیادین رخ دهد.
مشکلات کلان از سیستم و ساختار معرفتى علم ناشى مى شود و به همین دلیل، حل آنها با تغییر نظام معرفتى و تبدیل اصول موضوعه اى قرین است که در تفسیر موضوع علم و تبیین شیوه و منطق معرفتى آن دخیل اند.
مشکلات کلان علم هرگاه چهره بنماید از بحرانى حکایت مى کند که در تار و پود علم خانه کرده است و حل این دشوارى ها از عهده دانشى که خود گرفتار آن است برنمى آید و علمى به حل آنها مى پردازد که منطق و شیوه اى فراتر از منطق ویژه و خاص آن علم داشته باشد و حوزه اى وسیع تر از موضوع علم مورد نظر را دربرگیرد. این علم جز «فلسفه علم» نیست. در فلسفه هر علم مبانى و مسائل متافیزیکى علم به بحث و گفتگو گذارده مى شود و صحت و سقم آن مبادى و همچنین پیوند و ربط منطقى آنها با علمى که از آنها استفاده مى کند در معرض نظر و داورى قرار مى گیرد.
دو رویکرد جامعه شناختى و فلسفى به جامعه شناسى
از آنچه بیان شد دانسته مى شود که فلسفه جامعه شناسى گرچه به مسائل جامعه شناختى نمى پردازد یا آنکه بحث خود را به شیوه و روش علم اجتماع متمرکز نمى کند، ولى تعاطى منطقى جامعه شناسى را با مبادى و اصول خارج از آن علم مورد کاوش قرارمى دهد و از این نظر، داورى هاى آن، ساختار جامعه شناسى را مدّ نظر قرار مى دهد و آثار خود را در هستى و نیستى و تمام مسیر این علم آشکار مى سازد.
تعاطى منطقى جامعه شناسى با مبادى و اصول موضوعه آن قیدى است که امتیاز دقیق این علم را با جامعه شناسىِ جامعه شناسى حفظ مى کند. بى توجهى و غفلت از این امتیاز دقیق موجب شده است تا بسیارى از جامعه شناسان که تنگناهاى معرفتى جامعه شناسى موجود را احساس نموده اند و گاهى نیز از مشکل ساختارى و ناتوانى این علم در چاره جویى نسبت به مسائل اساسى و عمده جامعه معاصر به نام بحران یاد نموده اند، به جاى آنکه رویکردى فلسفى به سوى مبادى و اصول موضوعى جامعه شناسى داشته باشند، به جامعه شناسىِ جامعه شناسى روى آورند(1) و این مسأله گرچه مى تواند ناشى از انس ذهنى جامعه شناسان به مسائل جامعه شناختى پنداشته شود، ولى علت اصلى آن قدرت حاکمیت مبادى و اصولى است که مرزها و حدود علوم و دانش هاى رسمى و کلاسیک را شکل مى دهند. حاکمیت اصول یاد شده به گونه اى است که زمینه پیدایش هرگونه دیدگاه نقادانه اى نسبت به آنها را از بین برده است.
فقدان دیدگاه فلسفى نسبت به اصول متافیزیکى و فلسفى حاکم بر علوم موجب شده است تا هر نوع تلاش براى داورى پیرامون اصول و مبادى یاد شده دیگربار در فضاى معرفتى علوم و تحت حاکمیت مجدد همان اصول واقع شود و بدین ترتیب، علمى که باید در فراسوى دانش هاى جزئى و خاص قرار گیرد هم افق با آن علوم و به سوى آنها بازگشت نماید و جامعه شناسان نیز بر همین اساس، چون با اتّکا به اصول فلسفى اى که جامعه شناسى موجود از آن تغذیه مى کند و به سوى مبادى و اصول یاد شده گام برمى دارند، ناگزیر رویکردى جامعه شناختى نسبت به علم جامعه شناسى پیدا مى کنند و از مرز دقیق بین فلسفه جامعه شناسى با جامعه شناسىِ جامعه شناسى بازمى مانند، بلکه فراتر از این، جامعه شناسى علم را هم سنگ و هموزن و به بیان بهتر، بدیل و یا نفس فلسفه علم مى پندارند; زیرا فیلسوفان علم نیز به دلیل آنکه در اسارت دیدگاه معرفتى و فلسفه اى هستند که علوم رایج از آن تغذیه مى کند، از نقادى فلسفى مبادى علوم و داورى معرفتى نسبت به آنها عاجز گردیده و از تشخیص و تبیین تفاوت بین فلسفه علم با جامعه شناسى معرفت بازمانده اند و به سوى جامعه شناسى علم ره مى سپارند.
نظریه «کهن» نمونه گویایى از این رویکرد فیلسوفان علم به جامعه شناسى معرفت است(2) و مکتب انتقادى فرانکفورت نمونه دیگرى از حرکت جامعه شناسى معرفت به سوى فلسفه علم است.
نکته مهم ترى که رویکرد جامعه شناختى فلسفه علم راممکنومیسرمى سازدخصلت ضد فلسفى آموزه هاى متافیزیکى حاکم بر آن است; زیرا صرف حاکمیت یک فلسفه درصورتى که آن فلسفه فرصت بارورى و رشد تعالیم فلسفى را بدهد موجب ارجاع و بازگرداندن کسانى که قصد ورود به حیطه آن را دارند، نمى شود.
دیدگاهى که به گونه اى مطلق بر ذهنیت علمى معاصر سایه افکنده است متأثر از آموزه هاى کانت و نئوکانتى و حاصل غیبت تفکر عقلى و معرفت دینى است و حاکمیت این دیدگاه فرصت هرگونه اندیشه و تأمل فلسفى را از کسانى که قصد نزدیکى به آن را مى نمایند، مى گیرد.
مشکل اصلى این دیدگاه برخلاف پندار صاحبان آن، هرگز مشکلى معرفتى (اپیستمولوژیک) نیست، بلکه مشکلى وجودى (انتولوژیک) یعنى مشکل حقیقت و وجود است که با غیبت خود و غفلت از آن در ظرف پندار و گمان آنها مطلقاً ناشناختى است. غیبت حقیقت، که با مرگ عقلانیت و زوال دیانت قرین است، حاکمیت سفسطه را به دنبال مى آورد و خصلت اصلى سفسطه نفى و انکار هویت معرفتى علم است.
دیدگاهى که ارزش معرفتى و جهان شناختى علم را انکار مى کند راه نقادى محض و داورى پیرامون صحت و سقم اصول معرفتى علوم گوناگون را مى بندد و در این حال، کار فیلسوف علم تنها تصور بدون تصدیق نسبت به مبادى و اصول موضوعه اى خواهد بود که هر علم قوامو واقعیت خودراازقِبل آن مى یابد.
فلسفه با از دست دادن قدرت نقادى خود، نسبت به صحت و سقم آن اصول، ناگزیر از تبیین فلسفى آنها دست شسته و کسانى را که به قصد پرسش از آن اصول به سوى فلسفه علم گام گذارده اند، با راندن از خود به تعلیل جامعه شناختى اصول سوق مى دهد و این تعلیل که اینک در دایره یکى از علوم جزئى شکل مى گیرد، ناگزیر در قالب همان اصولى واقع مى شود که به گونه اى غیرنقادانه بر علم سایه افکنده اند. به همین دلیل، این گونه تلاش ها همواره در قلمرو اصول حاکم بر علومـ که خصلتى سفسطى نیز دارندـ باقى مانده و در نهایت نیز فضاى معرفتى جدیدى را که عهده دارحل مشکلات بنیادین علوم گوناگون ـ و از جمله جامعه شناسىـ باشد، نمى گشاید.
اربعین سالار شهیدان اباعبدالله الحسین علیه السلام و اولاد و اصحاب با وفایش را به محضر صاحب عزا ـ حضرت ولی عصر(عج)، رهبر معظم انقلاب و همه شما عزیزان تسلیت عرض میکنیم.
اهمیت زیارت اربعین
امام حسن عسکری(ع) میفرمایند: مؤمن پنج نشانه دارد؛
1. برپاداشتن پنجاه و یک رکعت نماز (هفده رکعت نماز یومیه و سی و چهار رکعت نافله شب و روز)
2. زیارت اربعین
3. انگشتر در دست راست کردن
4. سجده بر خاک
5. بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم
نظریه استارک و بین بریج:
- این دو با اینکه واقعیت را قبول دارند که رشد علم، دنیاگرایی شدید، سریع و بی سابقهای را به دنبال می آورد، اما می گویند که علم نمی تواند نیازها و آرزوهای اساسی بشر را بر آورده سازد.
علم نمی تواند همه رنجها و بی عدالتیها را در این جهان از میان بردارد و برای نابودی فردی نمیتواند راه گریزی را ارائه کند و بالاخره علم قادر نیست که وجود بشر را معنی دار سازد.
از همین روی، دین نه تنها پا برجای خواهد ماند و دوباره چیرگی خواهد یافت، بلکه صورت متعالی و فرا طبیعی اش را نیز همچنان حفظ خواهد کرد.
- استارک و بین بریج نشانه های دوام اهمیت اساسی دین و احتمال نیرو گرفتن دوباره آن را در این واقعیت یافته اند که آنهایی که در بررسیهای اجتماعی وابستگی یا اعتقاد مذهبی از خود نشان نمی دهند به احتمال زیاد نوعی علاقه به فرا طبیعت گرایی غیر سنتی یا حاشیه ای مانند طالع بینی، یوگا و مراقبه متعالی را می پذیرند و یا نشان می دهند.
- گرچه انجمنهای مذهبی دنیا گراتر در آمریکا رو به زوال اند، انجمنهای کمتر دنیا گرا چنین زوالی را از خود نشان نمی دهند.
- استارک و بین بریج این ادعای ویلسون و فن را رد می کنند که فرقه ها و کیش های تازه در بازار مذهبی «اقلام مصرفی» حاشیه ای و بی اهمیتی به شمار می آیند.
حاشیه ای دانستن فرقه ها و کیش های تازه به دو علت است:
1 . تنگ نظری مسیحی ـ کلیمی
- به نظر آنها،یک چنین نظری اهمیت بالقوه دینهای نو را نمی تواند ببیند و ریشه در تنگ نظری مسیحی ـ کلیمی دارد.
2 . عدم تفکیک کیش مبتنی بر نوعی جنبش مذهبی با کیش های مخاطبان و مشتریان
- این نظر همچنین از عدم تفکیک «کیش مبتنی بر نوعی جنبش مذهبی» که اهمیت دارد با «کیش های مخاطبان و مشتریان سرچشمه می گیرد و این باعث می شود که بعضی ها به غلط هم کیشها را حاشیه ای بیانگارند.
- کیش مخاطبان: سازمان رسمی ندارد و نوعی فعالیت مصرفی است. آموزه ها و اندیشه های این کیش از طریق مجلات، کتابها و رسانه های همگانی پخش و مصرف می شوند. نمونه این نوع کیش، برنامه های خاص و پرطرفدار مذهبی در کانالهای اختصاصی تلویزیونی است.
- اما کیش مشتریان: سازمان یافته تر است، بدین سان که خدمات ویژه اش مانند آموزه ها،درمانها و نظایر آن، بر مبنای رابطه خاص میان مشتری و درمانگر ارائه می شود، رابطه ای که مستلزم قدری سازمان از سوی درمانگر است ولی مشتری ها هیچ سازمانی ندارند.
استارک و بین بریج تصدیق پذیری تجربی نظریه شان رابه صورت دو فرضیه مشتق ارائه می کنند:
دنیا گرایی کلیساهای سنتی را به شدت تضعیف کرده اما جمعیتی غیر مذهبی به بار نیاورده است: دنیا گرایی تنها توانسته است جمعیت بدون کلیسا ایجاد کند. حتی در مناطقی که عضویت در کلیسا اندک است، اعتقاد به نیروهای فراطبیعی همچنان شدید است.
استارک و بین بریج بسیار می کوشند تا یادآور شوند که آنها فکر نمی کنند که فرقهها و کیش های نو پدید خلاء ناشی از عدم عضویت در کلیساها را کاملا پر می کنند، بلکه می خواهند نشان دهند که هر کجا جمعیت جدا شده از کلیسا وجود داشته باشد، کوششهایی نیز در جهت پر کردن این خلا به عمل میآید.
دیدگاه کمپل:
در جامعه معاصر تغییر جهت عمده ای در راستای رویگردانی از پایبندی به آموزه ها و جزمهای خاص و از پیش تعیین شده و روی آوردن به جستجوگری و یا به عبارت دیگر، ارزش قایل شدن برای رشد عقلی و روحی فردی وجود داشته است.
به نظر کمپل، عقلگرایی، دنیا گرایی پایدار را تقویت نمی کند، بلکه در واقع خرافات و گرایشهای رمز آمیز، روحی و عارفانه را در فرهنگ نوین تشدید می کند.
دیدگاه شروت:
ایشان یاد آور می شود که از آنجا که ویژگی علم، شناسایی این واقعیت است که نمی تواند به همه پرسشها پاسخ گوید، جای خالی برای اشغال اندیشه های جادویی باقی می گذارد، زیرا این اندیشهها می توانند ادعا کنند که آنچه را که علم نمی تواند تبیین کند آنها می توانند تبیین کنند.
دیدگاه لاکمن:
لاکمن می گوید که ویژگی جوامع معاصر عدم نیاز به نظام های فراگیر ارزشی است، زیرا آنها به مشروعیت مذهبی نیاز ندارند. دین به جنبهای از زندگی خصوصی تبدیل می شود و به گزینش فردی از میان انواع گزینه ها ارتباط پیدا می کند، گزینه هایی که می توان آنها را تبدیل به یک نظام ارضای شخصی کرد.
دیدگاه فن
ریشه های کار فن را باید در برخورد او با نظر کارکردگرایانه دین جستجو کرد، همان نظری که دین را عامل اساسی مشروعیت و انسجام جامعه می داند.
فن فراگرد دنیا گرایی را بر حسب مرز میان مقدس و نامقدس در جامعه، مورد بحث قرار می دهد. دنیا گرایی فراگردی از نبرد، مناقشه، کشمکش یا مذاکره است که طی آن کنشگران اجتماعی میکوشند داعیه ها و نظرهای خاص خودشان را درباره واقعیت بیان کنند این فراگرد یک فراگرد خود به خودی و تکاملی نیست. فراگرد دنیا گرایی فراگردی پیچیده و تناقض آمیز است که در هر مرحله ممکن است آمادگی پذیرش گرایشهای تعارض آمیز را داشته باشد. به همین دلایل این فراگرد برگشت پذیر است.
به نظر فن، صورتی از فرهنگ مذهبی که با جامعه نوین بیشترین سازگاری را دارد،آن صورتی است که پهنه محدودی به امور مقدس می دهد و درجه پائینی از تلفیق نظامهای ارزشی فردی و گروهی را تقویت می کند. دین اسرار آمیز جادویی و اختصاصی بهترین بازنمای این نوع فرهنگ مذهبی است. به نظر فن، دین حتی در جامعه نوین نیز می تواند دوام بیاورد به شرط آنکه نقش و خصلت خود را دگرگون سازد.
نقد دیدگاه فن
تحقیق او بیشتر در مورد ایالات متحد قابل کاربرد است .
بیشتر بحثهای راجع به دنیا گرایی، مربوط به جهان مسیحی غربی اند. در این باره که کشورهای غیر مسیحی و غیر غربی تا چه حد از این فراگرد تاثیر پذیرفته اند و چرایی آن کمتر صحبتی به میان آمده است.
آریوماند (1989) نشان می دهد که ایدئولوژی اسلامی به صورتهای گوناگون آن که بیشترشان الگوهای لیبرالیسم، ملیتگرایی و سوسیالیسم را طرد کرده اند، تحول تازه ای است که بر خلاف انتظار، دنیا گرایی و مادی اندیشی را به عنوان نیروهای توسعه به بار نیاورده است.
دیدگاه مارتین
مارتین (1991) با مقایسه اروپا، آمریکای شمالی و خاورمیانه، چنین نتیجه گیری می کند که:
دنیا گرایی یک پدیده بیشتر اروپایی است و با کشمکشهای میان کلیسا ها و نیروهای دنیوی در تاریخ اروپا در اوایل دوره جدید ارتباط دارد؛ این کشمکشها که دین را در غرب تا اندازه ای از اعتبار انداخته اند، در جای دیگر رخ نداده اند.
واقعیت این است که ما هنوز نمی دانیم که دنیا گرایی یک پدیده اساسا مسیحی و مختص غرب است و یا پیامد صنعتی شدن و یا فراگرد گسترده تر تجدد است از همین روی، کشورهای غیر مسیحی یا غیر غربی تنها در صورتی دنیا گرایی را تجربه خواهند کرد که صنعتی شدن آنها با غربگرایی یا تجدد سبک غربی همراه باشد.
اگر دنیا گرایی یک پدیده خاص مسیحی باشد، این کشورها بعید است که آن را تجربه کنند زیرا غربگرایی اگر هم رخ دهد، بعید است که به معنای مسیحی شدن باشد.
نقد این استدلال:
به نظر ویلسون، دنیا گرایی « فراگردی است که طی آن، نهادها، کنشها و آگاهی مذهبی اهمیت اجتماعیشان را از دست می دهند » و از دست رفتن اهمیت اجتماعی می تواند مرحله ای باشد در راستای حذف حتی اعتقاد مذهبی خصوصی.
- دامنه از دست رفتن اهمیت اجتماعی دین، مساله ای تجربی است.
برای مثال، در ایالات متحد، حضور در کلیسا از بریتانیا وبیشتر کشورهای اروپایی بسیار بالاتر است، اما این شاید به خاطر آن باشد که حضور در کلیسا در ایالات متحد بیشتر از همین حضور، در بریتانیا، شاخص عضویت در اجتماع، هواداری از ارزشهای اجتماعی و ملی ونشانه خوشنامی است.
تایید نظریه دنیا گرایی
- با توجه به چنین مسایلی، شواهد موجود بیشتربه سود این نظرند که دین به معنای کلی آن، دست کم تا آنجا که به مسیحیان مربوط می شود، در جوامع صنعتی غربی، رو به زوال است.
- نظریهها و تبیین های راجع به روند کلی در جهت دنیا گرایی، نخست از همه می گویند که: این فراگرد با درجه صنعتی شدن و شهری شدن آشکارا ارتباط دارد، گرچه این ارتباط شاید چندان ساده و آشکار نباشد. برای مثال، ایالات متحد یکی از صنعتی ترین ملتهای دنیا است، اما لزوما دنیاگراترین ملت نیست.
- تبیین مبتنی بر سستی گرفتن یا ناپدید شدن دین (دنیا گرایی) بستگی به این پیدا می کند که شخص درباره علت پیدایش اولیه دین چه نظری داشته باشد.
- اگر نظریه قانع کنندهای درباره دین نداشته باشیم، نظریه کاملا قانع کنندهای درباره دنیا گرایی نیز نخواهیم داشت.
شاید همچنان که وبر گفته است نظر مسلط این باشد که رشد عقلانیت در غرب کلید فهم فراگرد دنیاگرایی است.
- برگر در اینجا بر عواملی تاکید می کند که به مسیحیت اختصاص دارند.
یعنی یک عده عوامل اجتماعی و اقتصادی وجود دارد که بیشتر بر مسیحیت به معنای خاص تاثیر گذاشته اند تا بر دین به معنای عام.
گرایش های ذاتی مسیحیت
این عوامل گرایشهای را مطرح و تقویت می کنند که در ذات سنت مسیحی وجود دارند، که در دینهای دیگر، این گرایش ها پیدا نمی شوند ودر نتیجه این دینها با فراگرد دنیا گرایی روبرو نخواهند شد.
به نظر برگر این گرایش ها در مذهب کاتولیک مهار شده بودند ولی در جنبش پروتستانی بند گشودند، همین جنبش بود که نیروهای دنیاگرایی را در داخل مسیحیت آزاد کرد.
تفاوت نظریه برگر با وبر:
تنها جابجایی که برگر در نظر اساسی وبر درباره تحول مسیحیت و جامعه اروپایی انجام می دهد این است که به جای «عقلانیت» وبر از اصطلاح «نیروهای مشوق دنیاگرایی» استفاده می کند.
- به نظر برگر، همین عقل گرایی پروتستانتیسم است که در پشت دنیاگرایی جای می گیرد از همین روی پروتستانتیسم پیش درآمد دنیا گرایی است. «پروتستانتیسم در مقایسه با کاتولیسیسم، قلمرو امور مقدس را در عرصه واقعیت، بسیار محدود می سازد. »
- این گرایش (پروتستانتیسم) ریشه در نخستین تحولات سنت مسیحی ـ کلیمی دارد: «ریشههای دنیاگرایی را باید در نخستین سرچشمههای دین اسرائیل باستان جستجو کرد» به هر روی این جنبش احیاء و تقویت دین که جنبش اصلاح مذهبی نامیده می شد، به گونه تناقض آمیزی بذرهای انقراض دین را پاشید.
سازمان کلیسایی
- عامل تعیین کننده دیگر این قضیه که در کانون سنت مسیحی جای دارد، آن نوع سازمان مذهبی است که مسیحیت ساخته و پرداخته اش کرد، یعنی همان کلیسا.
- به نظر برگر، سازمان کلیسا سرانجام در جهت دنیا گرایی افتاد.
زیرا این نوع سازمان متضمن نوعی تخصص نهادی بالقوه و ذاتی دین بود. دلالتهای این نوع تخصص آن بود که قلمروهای دیگر زندگی را می توان بیش از پیش به یک عرصه جداگانه و نامقدسی واگذار کرد و در نتیجه آنها را از حوزه صلاحیت امور مقدس بر کنار نگهداشت.
- لغو انحصار یک سازمان برای امور مذهبی و فراگرد سلب تمرکز مذهبی که با پروتستانتیسم همراه بود، در تقویت دنیا گرایی نقش مهمی داشت.
تکثر گرایی مذهبی
- تکثر گرایی مذهبی (پلورالیسم) نه تنها به گسترش گرایش عقلانی شدن یاری رساند، بلکه در رویگردانی بسیاری از مردم از دین تاثیر مستقیم تری گذاشت.
این موقعیت تکثر مذهبی که شخص می توانست مذهبش را برای خود انتخاب کند، در ضمن همان موقعیتی بود که شخص می توانست هیچ دینی را برای خود انتخاب نکند.
تکثر گرایی در دراز مدت نه دین بلکه دنیا گرایی را تقویت کرد اگرچه از آنجا که نوعی مفر مذهبی غیر سازمانی را برای مخالفان و طبقه کارگر فراهم می کرد تا اندازه ای از رشد فراگرد دنیاگرایی جلوگیری کرده است.
نقد همیلتون بر برگر:
اهمیت سازمان کلیسایی و تکثر گرایی مذهبی را می توان قبول کرد، اما پذیرش این اظهار نظر که دنیا گرایی پیامد گرایش های ذاتی مسیحیت است بسیار دشوار می نماید.
این رابطه پیچیده تر از آن است که نظریه برگر مطرح می کند.
تأثیر رشد علمی در دنیا گرایی
- ویلسون برای رشد مستقل دانش و روش علمی اهمیت اساسی قایل می شود و نه گرایشهای ذاتی مسیحیت.
استدلال ویلسون اینست که:
«رشد علمی اعتبار تفسیرهای مذهبی درباره جهان را تضعیف کرده است.»
تأثیر جدایی قلمروهای اجتماعی در دنیا گرایی
- جدایی قلمروهای اجتماعی و تخصصی نهادی دین اهمیت بسزایی در دنیا گرایی دارد.
- یعنی مردم برای دادخواهی و درخواست شرایط بهتر، دیگر نه به کلیسا و زندگی اخروی بلکه به نهادها و فراگردهای سیاسی متوسل می شوند. از دولت انتظار می رود که به این نیازها پاسخ گوید.
مهمترین نقشی که برای کلیسا باقی مانده است انجام دادن مناسک گذار (مراسم تعمید، ازدواج و تدفین) است. و حتی این نقش کلیسا نیز روز به روز کم اهمیت تر می شود.
- رشد علم به همان اندازه علت زوال دین است که زوال دین یا دست کم زوال برخی از صورتهای دین عامل زمینه ساز رشد علم بوده است.
هر چند که علم و دین لزوما با یکدیگر تعارض ندارند، اما در سنت غربی عموما این تعارض را پیدا کردهاند، زیرا آموزه مذهبی در این سنت کوشیده است تا امور تجربی را نه بر مبنای شواهد تجربی بلکه بر پایه کتاب مقدس توضیح دهد. شکست تفسیرهای مذهبی درباره موقعیت زمین در منظومه شمسی و تکامل. درنتیجه شکست این تلاشها، دین می بایست تا اندازهای اعتبارش را از دست بدهد.
ویلسون معتقد است: اگر چه برخی آموزه های مذهبی تضعیف شده اند اما دیدگاه مذهبی در مورد جهان اگر آموزه هایش را تطبیق دهد یا تعدیل کند، لزوما سست نخواهد شد.
دیدگاه مارکس و انگلس
- مارکس و انگلس چنین استدلال کردند که به دلیل افول فئودالیسم و پیدایش سرمایه داری، با وجود جنبش اصلاح مذهبی، دیدگاههای مذهبی درباره جهان و مشروعیتهای نظم اجتماعی ضربه سهمگینی خوردند.
انقلابهای سرمایه داری راه را برای مادی اندیشی و طرد شیوه های تفکر مذهبی هموار ساختند همین عامل بود که عامل امکان رشد علم را فراهم ساخت.
در عرصه سیاست، دیگر نه آموزه های مذهبی و کتاب مقدس بلکه شهروندان بودند که به حکومتها و رژیم ها مشروعیت می بخشیدند.
- چنین تصور می شد که امور این جهان به خدا یا دین ربطی ندارد.
- فراگرد دنیا گرایی فراگرد هموار و پیوستهای نبود. جریانهای احیای مذهبی و زوال آن بارها پیش آمدند و منحنی اعتقاد مذهبی فراز و نشیبهایی داشته است.
دنیا گرایی (Secularisation)
تلخیص فصل پانزدهم از کتاب جامعهشناسی دین (ملکم همیلتون)
تلخیص: محمد عباسی
در بحث دنیاگرایی سه دیدگاه مختلف وجود دارد:
1. واقعیت دنیا گرایی را انکار کردهاند (دورکیم و بسیاری از نظریه پردازان از جمله لاکمن، مارتین، استارک و بین بریج)
این توهم بر اثر سستی صورتهای سنتی دین ایجاد شده است.
اینها می گویند: که به جای صورتهای سنتی، صورتهای مذهبی تازهای پیوسته پدیدار میشوند.
2. واقعیت دنیا گرایی را قبول میکنند( برگر، تایلر، فریزر، مارکس، فروید و ویلسون)
اینها پیش بینی کرده اند که: با مسلط شدن علم بر شیوه تفکر جامعه معاصر، دین ناپدید خواهد شد.
3. فراگرد دنیا گرایی هم در جهت دنیا گرایی است و هم در برابر نیروهای دنیا گرایانه مقاومت و حتی ضدیت می کند. (کمپل، فن، مارتین و شروت)
- گروه اول که به صورت کارکردی به دین نظر می کنند معتقدند: دین به صورت های معمول و سنتی ناپدید خواهد شد و جایش را عقیده ای خواهد گرفت که بر مبانی فرا طبیعی و متعالی استوار نیست.
- کنت دین نوینی را بر مبنای بنیادهای عقلانی و علمی بدعت گذاشت و گفت که این دین نو پدید خلاء دین سنتی پیشین را پر خواهد کرد.
- ِبلا معتقد است: از آنجا که دین کارکردهای اجتماعی ضروری رابر عهده دارد، دوباره در کانون اشتغالات فرهنگی ما جای خواهد گرفت.
- به نظر برخی از این نظریه پردازان، با وجود عقلگرایی و مبنای علمی و تکنولوژیک جامعه نوین، دین خصلت متعالی اش را از دست نخواهد داد. هر چند که صورتهای خاص دین ممکن است تغییر چشم گیری پیدا کنند.
- این قضیه که آیا جامعه نوین دنیا گرا شده و یا در معرض دنیا گرایی قرار گرفته است، بستگی بسیار به معنایی دارد که از دین می کنیم.
- ویلسون می گوید: آنهایی که از تعاریف کارکرد گرایانه استفاده می کنند، گرایش به رد نظریه دنیاگرایی دارند.
در حالی که آنها که تعریفهای ذاتی را به کار می برند، احتمال بیشتری دارد که از این نظریه پشتیبانی کنند.
- برخی دیگر از دین چنان تعریف جامع و فراگیری می کنند که همیشه چیزی باقی می ماند که دین به شمار آید.
حتی زمانی که دین به صورت محدودتری تعریف می شود، ناهمخوانی درباره مساله دنیا گرایی همچنان پا بر جای است. بسیاری از این ناهمسازیها از این قضیه بر می خیزند که مقصود از دنیا گرایی چیست؟
شاینر شش معنا را برای این اصطلاح (دنیا گرایی) پیدا کرد:
1. زوال دین
نمادها،آموزهها و نهادهای مذهبی پیشین حیثیت و اعتبار شان را از دست می دهند و در نتیجه، راه برای جامعه بدون دین باز میشود.
2. سازگاری هر چه بیشتر با این جهان
به این معنا که در این جهان، توجه آدمها از عوامل فراطبیعی منفک شده و جلب ضرورتهای زندگی دنیوی و مسایل آن می شود.
3. جدایی دین و جامعه
در این معنا، دین به قلمرو خاص خودش عقب می نشیند و منحصر به زندگی خصوصی می شود و خصلتی یکسره درونی پیدا می کند و تسلطاش را بر هر یک از جنبههای زندگی اجتماعی خارج از قلمرو دین از دست می دهد.
4. جایگزینی صورتهای مذهبی به جای باورداشتها و نهادهای مذهبی
در این معنا، دانش،رفتار و نهادهایی که زمانی مبتنی بر قدرت خدایی تصور می شدند به پدیدههای آفریده انسان و تحت مسئولیت او تبدیل می شوند؛ در اینجا، با دین انسانی شدهای روبرو میشویم.
5. سلب تقدس از جهان
جهان خصلت مقدساش را از دست می دهد و انسان و طبیعت موضوع تبیین علی ـ عقلانی و دخل و تصرف می شوند؛ در این جهان، نیروهای فراطبیعی هیچ نقشی ندارند.
6. حرکت از جامعه مقدس به جامعه دنیوی و سکولار
یعنی جامعه هر گونه پایبندی اش را به ارزشها و عملکردهای سنتی رها میکند و ضمن پذیرش دگرگونی، همه تصمیمها و کنشهایش را بر یک مبنای عقلانی و فایده گرایانه انجام می دهد.
- معنای اساسی این اصطلاح، همان زوال و شاید ناپدید شدن آن باورداشتها و نهادهای مذهبی است که به معنای نخست، دوم، چهارم و پنجم دنیا گرایی ارتباط دارند.
- ویلسون می گوید: ما در صورتی می توانیم ادعا کنیم که «در گذشته نیز به اندازه امروز عناصر ضد مذهبی وجود داشتند» که دنیا گرایی را همان مسیحیت زدایی فرض بکنیم.
استدلال اول مخالفان نظریه دنیاگرایی:
- در عصر فئودالی، مسیحیت کاتولیک آیین مورد علاقه طبقه بالا یا اشراف بود ولی در میان روستائیان چندان قدرتی نداشت. در گذشته، هیچ عصر مذهبی طلایی وجود نداشت که بتوان آنرا در نقطه مقابل وضعیت کنونی قرار داد. تنها چیزی که در گذشته وجود داشت، عصر مذهبی طلایی برای نخبگان جامعه بود که بیشتر به عنوان یک وسیله عقیدتی برای حفظ حقوق، دارایی و وراثت عمل می کرد.
نقد این استدلال:
- هر چند که ممکن است طبقه مالک آن دوره از مسیحیت کاتولیکی برای انتقال مالکیت استفاده می کرد و در نتیجه از تعالیم مسیحی تعبیر خاص کرده باشند، اما این ادعا که مسیحیت در قرون وسطی اساساً چنین نقشی را داشت گمراه کننده و یکسویه است.
- توجه شود به آیین مریم باکره و قدیسان که مسیحیت به عنوان نوعی باور داشت و عملکرد مردم پسندانه چقدر اهمیت داشت.
- همچنانکه امروز مسیحیت غالبا در کنار باور داشتها و عملکردهای الحادی و عامیانه در این مناطق رونق دارد، شاید در اروپای دوران فئودالی نیز به همین سان با الحاد و دین عامیانه همزیستی داشت.
استدلال دیگر مخالفان نظریه دنیاگرایی:
آنها رواج بسیاری از عرفهای خصوصی و فردی خارج از قلمرو دین سازمان یافته در جامعه نوین را دلیل بر ضد نظریه دنیا گرایی می گیرند.
از عبادت خصوصی گرفته تا خرافات، از گوش دادن به برنامههای مذهبی رادیویی گرفته تا علاقه به کف بینی و خواندن ستاره اقبال آدم در مجلات.
بر اساس عقائد و نوع جهانبینی اسلامی، بین مواهب عالم و انسان علاقه غائی وجود دارد یعنی یک نوع شعور کلی در نوامیس عالم حکمفرماست که چیزی را برای چیز دیگر به وجود میآورد. (دندان برای جویدن) قرآن کریم بر این نکته تصریح دارد که مواهب و نعمتهای الهی برای انسان آفریده شده و این مواهب، مال انسان و حق اوست. مثلاً میفرماید:
خلق لکم ما فی الارض جمیعاً[i]
و لقد مکناکم فی الارض و جعلناکم فیها معایش قلیلاً ما تشکرون[ii]
از طرفی تفکر فلسفی نیز ما را به رابطه غائی این جاندارن و مواهب خلقت رهبری میکند یعنی نظامر خلقت نشان میدهد مثلاً مواد غذایی و انسان برای یکدیگر آفریده شدهاند.
بنابر این قانون خلقت و آفرینش مقدم بر قانون شرع قرار داده و البته هم قانون خلقت و هم قانون شرع از جانب خداوند است. و خداوند دومی را بر اولی مترتب ساخته است.
ذیحق مورد حق را خودش برای خودش به وجود آورده مثلاً فاعل درخت را برای خودش میکارد تا میوه دهد. رابطه شخص و میوه، رابطه فعل و فاعل است.
رابطه غایی موجد حق بالقوه است همه مردم چون مخلوق خدا هستند و فرزند زمین، حق به عهده زمین دارند. و کسی نمیتواند مانع استیفاء شود. این مرحله اول است و اینکه چگونه این حق استیفاء شود مرحله دوم است. در این مرحله است که تکلیف و حق ضمیمه هم میشوند. و حقوق در اثر انجام وظیفه فعلیت پیدا کرده و هر کس به حق اختصاصی خود میرسد.
حق زمین بر انسان: از آنجا که زمین به خودی خود محصول نمیدهد، لذا باید با عمل و عمران و احیاء آن را آماده کرد. نکته اساسی اینکه زمین به صورت متقابل حق بر عهده انسان داشته و باید مورد توجه قرار گیرد. علی (ع) میفرماید:
اتقوالله فی عباده و بلاده فانکم مسئولون حتی عن البقاع و البهائم[iii]
علی(ع) در این مورد میفرماید:
[iv]أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً بِوِلَایَةِ أَمْرِکُمْ وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْیَاءِ فِی التَّوَاصُفِ وَ أَضْیَقُهَا فِی التَّنَاصُفِ لَا یَجْرِی لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَیْهِ وَ لَا یَجْرِی عَلَیْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ وَ لَوْ کَانَ لِأَحَدٍ أَنْ یَجْرِیَ لَهُ وَ لَا یَجْرِیَ عَلَیْهِ لَکَانَ ذَلِکَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِی کُلِّ مَا جَرَتْ عَلَیْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ وَ لَکِنَّهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ یُطِیعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَیْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِیدِ أَهْلُهُ ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ فِی وُجُوهِهَا وَ یُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ لَا یُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَه
بر همین اساس پیامبر (ص) فرمود:
ملعون من القی کله علی الناس[v]
لازمه مبانی عقیدتی و جهانبینی اسلام واقعی بودن حق را به دست داده و تلازم حق و تکلیف بسیاری از حقوق را برای ما ثابت کرده و بسیاری از تکالیف را متقابلاً بر ذمه ما شامل میسازد. به عنوان مثال حق ضعفا یکی از حقوقی است که بر عهده ما بوده و ما در برابر آن مکلف هستیم. [البته به نظر میرسد، مفهوم ضعف و فقر نسبی بوده و هر فرد و جامعهای نسبت به فرد و جامعه متمکنتر از خود، فقیر و ضعیف محسوب خواهد بود.] بر همین اساس خداوند متعال در قرآن مجید در ارتباط با ویژگی نمازگزاران میفرماید:
«و فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم» معارج/ 24و 25
با توجه به سخنان استاد مطهری، از مجموعه این گفتار چنین برمیآید که عدالت به معنای آن است که در روابط اجتماعی حقوق افراد را در اختیار خودشان قرار دهیم و در متعلق حق آنان دخالت یا تصرف بیجا ننمائیم. و به تعبیر استاد، آیتالله مصباح، اگر چه مفهومی اعتباری است، اما ریشههای حقیقی دارد و از ارتباط بین فعل و هدف انتزاع میشود.[vi]
به صورت کلی میتوان حقوق را به دو نوع حقوق قبل الاجتماع و حقوق بعد الاجتماع یا حقوق فردی و حقوق اجتماعی تقسیم کرد. حقوق فردی حقوقی است که به فرض عدم زندگی اجتماعی متصور است؛ مانند این که فرد در هر صورت حق دارد، از مواهب خدائی استفاده کند. اما حقوق اجتماعی، حقوقی است که افراد، متناسب با مسئولیت خود در اجتماع از آن بهرهمند میشوند. این بخش از سخنان علی (ع) شاهد بر این مسأله است که به نظر ایشان تنها کسی را که میتوان فرض نمود که در برابر حق، تکلیفی بر عهده آن نیاید، فقط خداوند است.
وَ لَوْ کَانَ لِأَحَدٍ أَنْ یَجْرِیَ لَهُ وَ لَا یَجْرِیَ عَلَیْهِ لَکَانَ ذَلِکَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِی کُلِّ مَا جَرَتْ عَلَیْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ وَ لَکِنَّهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ یُطِیعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَیْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِیدِ أَهْلُهُ ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ فِی وُجُوهِهَا وَ یُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ لَا یُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَه
[i]. بقره/29
[ii]. اعراف/10
[iii]. نهج البلاغه، دشتی، خطبه 167 ص228
[iv]. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج27 ص251، باب 13 حق الإمام على الرعیة و حق الرعیة على الإمام ..... ص : 242
[v]. تحف العقول عن آل الرسول ص 37 و روی عنه ص فی قصار هذه المعانی ..... ص : 35
[vi]. مصباح یزدی، محمدتقی، حقوق و سیاست در قرآن ص44
تعریف واحدی ارائه نشده و به برخی اشاره میکنیم:
1. عدالت اجتماعی، عبارت است از احترام به حقوق دیگران و رعایت مصالح عمومی و یا عبارت است از شناخت حقوق طبیعی و قراردادی که جامعه برای تمام افراد قائل است؛ مانند تقسیم کار و دادن مزد به کارگران، مطابق با کارایی آنان و افزودن خدمات و تأمین نیازهای اجتماعیای که افراد برای حفظ برای بقای خود و تسهیل در پیشرفت کار خود و رسانیدن به سعادت خود حق دارند آنها را به دست آورند.
2. راولز میگوید: عدالت اجتماعی عبارت است از حذف امتیازات بیوجه و ایجاد تعادلی واقعی در میان خواستههای متعارض انسانها در ساختار یک نهاد اجتماعی.
3. علامه طباطبائی: عدالت اجتماعی عبارت است از اینکه حق هر صاحب حقی را به او بدهند و هر کس به حق خودش که لایق و شایسته آن است برسد؛ نه ظلمی به او بشود و نه او به کسی ظلم کند.[i]
4. استاد مصباح از مفردات راغب، عدل به معنای برابر کردن، مانند و همتا و برابر ساختن دو لنگه بار و "عِدل" به معنای همتا، مانند و لنگه باری که با لنگة دیگر برابر باشد،آمده است؛ اما عالت در مفهوم اجتماعی؛یعنی «دادن حق هر صاحب حقی». که در این معنای عدل به معنای تساوی نبوده، بلکه به معنای مناسبت با حق است. لذا چه بسا در بسیاری از موارد، تفاوت مقتضای عدل باشد. مانند تفاوت درارث دختر و پسر.
ظاهراً باید گفت که تعریف لغوی مفردات راغب نیز تعریف به مثال بوده و حتی در آنجا هم منظور تساوی نمیباشد، بلکه وی با بیان نزدیکترین مثال، در صدد تبیین تناسب است. و بالاترین شکل تناسب در دو شیئ مساوی تصور میشود.
5. حضرت آیتالله خامنهای: تکلیف الهی ما و مقتضای عدالت اسلامی این است که همه ی افراد جامعه - از هر قشری - برخورداریهای لازم و مناسب شأن انسانی یک مؤمن را داشته باشند و تبعیضها و بهره مندیهای ،... برچیده شود.[ii]
استاد شهید، آیتالله مطهری در ضرروت عدالت مینویسد:
اصل عدالت از مقیاسهای اسلامی است که باید دید چه چیزی بر آن منطبق میشود. عدالت در سلسله علل احکام است نه در سلسله معلولات، نه این است که آن چه دین گفته عدل است بلکه آن چه عدل است دین میگوید.[iv]
«اصل عدالت اجتماعی با همة اهمیت آن، در فقه ما مورد غفلت واقع شده است و در حالی که از آیاتی چون بالوالدین احساناً و اوفوا بالعقود عموماتی در فقه به دست آمده است ولی با این همه تأکیدی که در قرآن کریم بر روی مسأله عدالت اجتماعی دارد مع هذا یک قاعده و اصل عام در فقه از آن استنباط نشده و این مطلب سبب رکود تفکر اجتماعی فقهای ما گردیده است.» [v]
عدل آنچنان اهمیتی دارد که وقتی کسی از علی مرتضی (علیهالسلام) پرسید، عدل بهتر است یا جود؟، (ایهما افضل)،
علی (ع) جواب داد:
العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرجها من جهتها
فرمود: عدل بهتر از جود است به دلیل اینکه عدل هر چیزی را در جای خود قرار میدهد و هر حقی را به ذی حق واقعی خود میرساند اما جود و بخشش امور و جریانها را از محل خودشان خارج میکند.
جود این است که آدمی از حق خود صرف نظر کرده و به دیگری که ذیحق نیست جود کند.
[البته باید توجه داشت که در جود نیز به نوعی ذیحق بودن مورد توجه است. و شاید یخرجها من جهتها به این معنا باشد که جود، جهت را عوض کرده است یعنی جود نیز حق است ولی در اولویت بعدی قرار میگیرد.]
وقتی بحث از عدالت مطرح میشود، حق نیز به در کنار آن مطرح میشود. چرا که عدالت عبارت است از حفظ و رعایت حقوق مردم. سؤال که مطرح است این است که آیا مردم حقوق واقعی دارند یا اینکه حق همان دستورهای قراردادی و اعتباری است؟
اشعریها منکر اصشل عدل گردیدند؛ به این معنا قانون خدا را هم در نظام تکوین و خلقت و هم در نظام تشریع فوق عدل دانستند این فکر چون ظاهرش این بود که شرع تابع عقل و مقید به قانون عقل نیست در نظر عوامالناس یک نوع اهمیت و عظمت برای شرع تلقی میشد. [این در حالی است که شارع همان عقل است ولی توجه به این نکته نشده است.]
این در حالی است که در نظر شیعیان دستورات اسلام تابع حسن و قبح واقعی بوده و حق و عدالت واقعیت دارند. و عدالت در سلسله علل احکام است نه در سلسله معلولات، اینگونه نیست که آن چه دین گفته است، عدل باشد، بلکه آن چه عدل است دین میگوید.[vi] البته باید توجه داشت که این به معنای تبعیت شارع از دیگران نیست، بلکه خداوند خود شارع مطلق است، و این از آنجاست که او منزه از هر عیب و نقصی بوده و عقلی عقل است، که در طول عقل خداوند قرار گیرد؛ چرا که همه عقلها مخلوق اویند.
استاد مصباح در ارتباط با خاستگاه حق به سه محور اشاره میکنند که عبارت است از "مبدأ"، "معاد" و "حکمت الهی".
بنا بر این خاستگاه حق از دیدگاه اسلامی، یک سلسله امور حقیقی است؛ از سویی با "مبدأ" ارتباط دارد زیرا خداست که جهان و انسان را با هدفی معلوم آفرید و از سوی دیگر با "معاد" پیوسته است، چرا که آخرین منزل هستی انسان و غایت همه تلاشها و کوششهای اوست و سر انجام با "حکمت الهی" پیوند دارد از آن رو که به مقتضای حکمت بالغه الهی باید نظام احسن برقرار شود و انسانها به گونهای رفتار کنند که برترین کمالات تحقق یابد.[vii]
اگر میگوییم عدالت عبارت است از اعطاءکل ذی حق حقه باید دید که چگونه بین انسان و شیء علاقه خاصی به نام حق پیدا میشود؟ موجد این علاقه چیست؟ موجد و سبب بر دو قسم است: 1)فاعلی 2) غایی
یعنی مبدأ پیدایش حق معلول یکی از این دو علت است یا از آن جهت که فاعل اوست و لذا نسبت به آن، حق پیدا میکند؛ مثلاً کسی که حرف میزند، فاعل فعل خویش است و نسبت به آن حق پیدا میکند.
و یا اینکه غایت و مقصد آن فعل است؛ مانند اینکه میخواهد مخاطب را قانع کند. پس شخص متکلم یک علاقه با خودش دارد که علاقه فعل با فاعل است و یک علاقه با مقصدش دارد که علاقه مقدمه و ذی المقدمه است.
حال باید دید کدام یک از این دو علاقه متصور است؟
[i]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 570
[ii]. نرم افزار ساقی مهر، سخنرانی در مراسم بیعت هزاران نفر از نمایندگان کارگران سراسر کشور 05/04/1368
[iii]. به جز مواردی که نام منبع ذکر شده، بقیه مطالب نقل شده از شهید مطهری از کتاب "جامعه ایدهآل اسلامی و مبانی تمدن غرب" ذکر شده است.
[iv]. مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصادی اسلامی 14- 15
[v]. مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصادی اسلامی 26-27
[vi]. مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصادی اسلامی 14- 15
[vii]. مصباح یزدی، محمدتقی، حقوق و سیاست در قرآن ص44
عدل در معانی مختلف از قبیل برابری و مساوات، ضد جور و ظلم بوده و بر اساس نظر اهل لغت، عدالت نیز در همان معنای عدل به کار رفته و تفاوت در این است که عدالت وصفی است که از ماده عدل درست شده و به کار میرود. سخن برخی از آنها را در ذیل میآوریم:
حکم به حق، ضد جور[i]
العَدَالَة و المُعَادَلَة: لفظى است که در حکم و معنى مساوات است: العَدَالَة و المُعَادَلَة: لفظى است که در حکم و معنى مساوات است و به اعتبار نزدیک بودن معنى عدل به مساوات، در آن مورد هم بکار مىرود.[ii]
عَدْل- تقسیط بر اساس راستى و کمال است از این روى روایت شده است که: «بالعَدْل قامت السّماوات و الأرض»
(الْعَدَالَةُ) صِفَةٌ تُوجِبُ مَراعَاتُهَا الاحْتِرَازَ عَمَّا یُخِلُّ بالمُرُوءَةِ عَادَةً ظَاهِراً[iii][iv]
همچنین عدل در معنای راست،درست قرار گرفتن و نشستن، اصلاح یا ایجاد تغییر، برابر،معادل، همانندی، توازن و تعادل به کار میرود که با تأمل در آرای لغویان، روشن میشود که اختلاف چندانی در این ارتباط وجود نداشته و برخی معانی نیز در حقیقت، تعریف این واژه به لوازم آن است.
متفکران اسلامی چند تعریف از عدالت ارائه دادهاند:
1. اعطاء کل ذی حق حق[v]
2. تعریف حضرت علی (ع): العدل یضع الامور مواضعها[vi] «ان العدل میزان الله سبحانه الذی وضعه فی الخلق و نصبه لاقامه الحق»[vii]عدل میزان خداوند پاک و منزه است که آن را در جهت برپایی حق وضع کرد.
3. توازن و همسسوی یک مجموعه و یا مساوات و همسانی در پرداخت حقوق و مشمول قانون[viii]
4. شهید مطهری: عدالت در مفهوم وسیعش، عبارت است از دادن حق صاحبان استحقاق بدون هیچ تبعیض میان آنها، اگر حق هیچ صاحب حقی ادا نشود بر خلاف عدالت است همچنانکه اگر تبعیض شده و حق بعضی داده شود و حق بعضی دیگر، داده نشود باز برخلاف عدالت است.»[ix]
[i]. لسان العرب، ماده عدل
[ii]. ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن
[iii]. مصباح المنیر
[iv]. ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن
[v]. در آمدی بر حقوق اسلامی، ص 201، دفتر هکاری حوزه و دانشگاه
[vi]. نهج البلاغه، حکمت 437، دشتی
[vii] عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزة علمیة قم، 1366، ص 99
[viii]. فیروزآبادی، قاموس اللغة
[ix]. مطهری، مرتضی، مقدمهای بر جهانبینی، ص 46
مدارا در کلام على (ع)
على - علیهالسلام - در نامه به مالک اشتر، او رابه محبت و لطف و احسان به مردم فرمان داده، مىنویسد: فانهم صنفان اما اخ لک فى الدین و اما نظیر لک فى الخلق (17) ; «آنان دو گروه هستند، برخى مسلمان بوده و برادر دینى تو مىباشند و بعضى دیگر که برادر دینى تو نیستند، در انسانیت نظیر تو مىباشند.
ادامه مطلب...
ج. فهم انسانها
ساحتسوم دیانت، مربوط به آگاهى و علم انسانهاى عادى است.
ادامه مطلب...